X
تبلیغات
مدرسه راهنمایی شهید شرق آزادی
11/18 4/29
موضوعات
مدیریت
معاون اموزشی
معاون پرورشی
معاون اجرایی
نمونه سوالات امتحانی
برنامه های آموزشی
پیام دبیران
شورای دانش آموزی
انجمن اولیاء و مربیان
اخبار و اطلاعیه ها
موفقیت ها و افتخارات
مقالات علمی و پژوهشی
ورزشی
مــدرسه

استخاره آنلاین

استخاره آنلاین با قرآن کریم


ساعت

فال حافظ

فال حافظ



امکانات جانبی


برنامه امتحانات ترم دوم ( نهایی سوم راهنمایی )
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

روزتاریخ امتحانمواد درسی
چهار شنبه92/2/25پیام های آسمانی
شنبه92/2/28ریاضی
دوشنبه92/2/30جغرافیا
سه شنبه92/2/31آیین نگارش
چهار شنبه92/3/1قرآن
شنبه92/3/4زبان انگلیسی
دوشنبه92/3/6تعلیمات اجتماعی
چهار شنبه92/3/8عربی
شنبه92/3/11علوم تجربی
یک شنبه92/3/12املای فارسی
دوشنبه92/3/13حرفه و فن
شنبه92/3/18تاریخ
دوشنبه92/3/20آمادگی دفاعی

      یکشنبه 22 اردیبهشت1392

رفع اشکالات درسی
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 
دانش اموزان عزیز:

پس از مطالعه دقیق دروس در ساعات کلاسی مشکلات درسی خود را با دبیران محترم بررسی و حل کنید.

      جمعه 30 فروردین1392

احترام به پدر و معلم
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

  در مقابل پدر و معلمت به احترام از جا  برخیز.(حضرت علی ع)

      جمعه 30 فروردین1392

کارنامه ماهانه
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

  دانش اموزان عزیز:

کارنامه ماهانه اسفند به اولیا تحویل گردید.فلذا در زمینه کسب نمرات مستمر بالا کوشا باشید

      جمعه 30 فروردین1392

داستان ( خودسری ) از آقای امیر سلطانی 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 
به نام خدا

خودسری


روزی روزگاری در سال 1970 میلادی من و دوستم زندگی می کردیم. ما خیلی ماجراجو بودیم.من و دوستم رضا تصمیم گرفتیم که بون اطلاع خانواده مان از کشور خاج شویم و به جاهای دور سفر کنیم. ما در جزیره ی کوچکی به نام خارک زندگی می کردیم. در آن جا به علت فقر فرهنگی مردم ما به هرکس که می گفتیم ما دوست داریم به کشور هایی که در دنیا وجود دارند سفر کنیم آن ها ما را مسخره می کردند. ما حدود 14 سالمان بود.بالاخره روزی به سیم آخر زدیم و نیمه شب از خانه فراری شدیم. ما تا صبح را در لب دریا با رضا خابیده بودیم.دوستم رضا در آن جا یک ناخدا می شناخت که به جاهای دور سفر می کرد.ما به سراغ او رفتیم و از او خاهش کردیم که ما را با خود ببرد.او با گرفتن مقداری پول قبول کرد ما را با خود ببرد. ناخدا به ما گفت که حاضر شوید تا من شما را ببرم.وقتی که ما حاضر شدیمو خیلی خوش حال بودیم که میخواستیم به قطب جنوب برویم وقتی که سوار کشتی شدیم ناخدا به ما گفت شما اصلا نباید با یکدیگر شوخی کنید چون اگر به آب بافتید یگر باید غزل خداحافظی را بخوانید.من حرف ناخدا را جدی گرفتم ولی رضا یک لحظه خنده اش گرفت.به نظر می رسید که رضا حرف ناخدا رابه شوخی گرفته بود.وقتی که حرکت کریم 2روز در راه بودیم و هرچه قدر می رفتیم نمی رسیدیم.رفتم پیش ناخدا گفتم نا خدا الآن ما 2 روز است که در راه هستیم پس چرا نمی رسیم؟ناخدا به من گفت:مثل این که راه را اشتباه آمده ایم و گم شده ایم من که ترسیده بودم همان جا نشستم و شروع به گریه کردن کردم. ناخدا گفت امروز را استراحت می کنیم.الآن من خسته ام برویم چیزی بخوریم و بخوابیم.صبح روز بعد من راه را پیدا می کنم.صبح روز سوم ما به راه افتادیم. من که دیگر طاقت در کشتی ماندن را نداشتم و خیلی گرم ام بود با خود می گفتم خدای من توی چه مسیبتی افتاده ام حالا ما چه کار کنیم؟ همین طور که داشتم باخودم حرف می زدم ناگهان صدایی از دریا شنیدم و رفتم سمت آب.باورم نمی شود رضاست او در آب افتاده است! با این که خیلی ترسیده بودم ناخدا را صدا کردم و گفتم که رضا در آب افتاده است حالا چه کار کنیم؟ناخدا یک طناب آورد و یک سر طناب را به یک میله ی مهکم کشتی بست و خود  در آب با طناب پرید و رضا را بغل کرد و به من گفت با تمام توانایی ات طناب را بکش بالا. من ناخدا و رضا را به سختی بالا کشیدم و دیدم که رضا دارد گریه میکند. من متوجه شدم که دل در دلش نیست و به من می گوید عجب کار اشتباهی کریم که بدون اجازه ی خوانواده مان به سفر آمدیم.همان طور که حرف می زدیم خابمان برد و صبح روز بعد که روز چهارم بود دیدم که ناخدا راه جزیره ی خارک را پیدا کرده است. ما پس از چند روز به خارک رسیدیم و من ورضا تصمیم گرفتیم که به خانه هایمان برگردیم و ما دو روز در راه بودیم که به خانه ی مان رسیدیم.ما از خانواده مان معضرت خواهی کردیم وآن ها ما را تنبیه کردند و گفتند که دیگر بدون اجازه ی ما جایی نروید.در محل به من و رضا لقب مارکوپولو داده بودند. این بود داستان من امیدوارم شما مثل ما هوایی نشوید.

      جمعه 30 فروردین1392

داستان ( سفر ) از آقای ایرج حسن پور 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

سفر


       زير آفتاب سوزان صحرا كه چون تنوري داغ بوده ، همراه كاروان به راه افتاده بودم . من و پدرم مشتاقانه و بي صبرانه منتظر رسيدن به كعبه ، خانه خدا بوديم . اين اولين باري بود كه عازم صفري طولاني مي شدم . اكنون چند ماه است كه عازم سفر هستيم . دل تنگي و درازي راه من را بي تاب كرده است . به فكر اين هستم كه شهر مكه چگونه است ؟ خانه خدا كه دل تمامي مسلمانان براي آن مي تپد چه شكلي است ؟ . . . به اين ها فكر مي كردم كه ناگهان رئيس كاروان كه در جلوي هيئت مسافران بود ، فرياد بلندي كشيد و گفت : زود در جايي پناه بگيريد . طوفان شن در راه است . مردم وحشت زده و نگران به دنبال سرپناه مي گشتند . من به همراه پدرم به پشت تكه سنگي نسبتاً بزرگ رفتيم . چند دقيقه بعد طوفان شن به كاروان رسيد . پدرم فرياد زد : زود چشم هايت را ببند ، من پرسيدم : چه كار كنم ؟ كه ناگهان . . .  .
      چشمانم را باز كردم ، به سختي شن ها را كنار زدم و خودم را تنها در صحرا ديدم . وحشت زده و سرگردان به اين طرف و آن طرف نگاه مي كردم . تشنگي و خستگي راه ، من را از پاي درآورده بود . خبري از پدرم و كاروان نيز نبود . شروع كردم به فرياد زدن اما جزء صداي دانه هاي شن، كه باد آن ها را با خود جا به جا مي كرد ، پاسخي نشنيدم . وحشت تمام وجودم را گرفته بود . بدون اينكه بدانم راه از كدام طرف است شروع كردم به راه رفتن . آفتاب ، شديد مي تابيد و تشنگي را در من پديد مي آورد . ناگاه از دور كارواني را ديدم . سريع به سمت آن ها به راه افتادم . بعد از ساعتي به آن ها رسيدم . ناگاه متوجه شدم اين يك كاروان نيست ، بلكه يك گروه راهزن هستند ، كه من با پاي خودم به پيش آن ها آمده ام . ناگاه جلويم مردي بلند قد كه روي صورتش آثار زخم هاي كهنه نمايان بود را ديدم . او من را با طناب بست و به داخل چادري بزرگ برد . او به مردي كه روي تخت داخل چادر نشسته بود ، احترام گذاشت و گفت : رئيس ، اين پسر با پاي خودش پيش ما آمده است . رئيس راهزنان خنديد و گفت : حتماً از جانش سير شده . او را به داخل چادر آشپزي ببريد و زندانيش كنيد . فردا او را با خود به مأموريت مي بريم تا فكر فرار به سرش نزند. شب را با اندوه زياد هر طور كه بود ، گذراندم . صبح يكي از راهزنان به داخل چادر آشپزي آمد و طناب مرا باز كرد . بدون اينكه چيزي بدانم من را با خود بردند . پس از مدتي كارواني را از دور ديدم . رئيس راهزنان دستور حمله داد . راهزنان نيز به كاروان يورش بردند . ناگاه راهزنان غافلگير شدند ، چرا كه بيشتر كاروان از سربازاني تشكيل شده بود كه خود را در لباس مردم عادي جلوه داده بودند . اكثر راهزنان كشته شدند و رئيس آن ها نيز دستگير شد . سربازان كاروان ، مرا پيش فرمانده شان بردند . من به تعريف كردن كل ماجرا پرداختم ، هنوز حرف هايم تمام نشده بود كه ناگهان فرمانده گفت : تمام ماجرا را فهميدم . و سپس گفت ما نيز در حال بردن محموله اي بسيار گران قيمت به سمت مكه هستيم . تو را نيز با خود به آن جا مي بريم ، تا شايد كاروان و پدرت را پيدا كني . 5 روز از گم شدن من مي گذشت . من بي تاب و بي صبرانه منتظر رسيدن به مكه بودم . فرداي آن روز يكي از كاروانيان كه به روي تخته سنگي رفته بود تا مسير را بررسي كند ، فرياد زد ، به مكه رسيديم . به خانه خدا رسيديم . تمامي كاروان و سربازاني كه از راه رفتن زير آفتاب سوزان صحرا خسته شده بودند ، شادمان گشتند و به راهشان ادامه دادند، با اينكه هيچ اطلاعي از پدر و كاروانم نداشتم ، اما با اين حال خوشحال بودم . بلاخره هنگام غروب به مكه رسيديم . فرمانده سربازان به من گفت : شب را پيش ما بمان و فردا به جست و جو بپرداز . من نيز پذيرفتم و پس از خواندن نماز همراه كاروانيان شروع به استراحت كرديم . همين كه سرم را روي تكه سنگي گذاشتم ، به خواب رفتم. صبح كه شد ، بي تاب و بي صبر از افراد كاروان خداحافظي كردم و به سمت كعبه به پيش رفتم . كنار خانه خدا كه ايستادم ، دستم را روي سينه ام گذاشتم و از ته قلبم از خدا خواستم كه كاروان و پدرم را پيدا كنم. در همين هنگام صداي گريه و دعاي مردي به گوشم رسيد كه از خدا طلب مي كرد تا پسرش را پيدا كند . سرم را به سمت او چرخاندم و ناگاه پدرم را يافتم . دست روي شانه اش گذاشتم و به او گفتم : پسرت اينجاست . او كه از ديدن من بسيار شگفت زده شده بود گفت : خدايا از تو ممنونم كه اينقدر مهرباني و پسرم را به من باز گرداندي .

      جمعه 30 فروردین1392

داستان ( یک هفته گم شدن ) از آقای احسان کامفر 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

یک هفته گم شدن


صبح که ازخواب بلندشدم تلویزیون روشن بود اول اون رو خاموش کردم وبعد رفتم که یه ابی به دست وصورتم بزنم تاازخونه در بیام بیرون .از خونه  که امدم بیرون به سمت سی دی فروشی رفتم که یک فیلم رزمی بخرم  چون من به فیلم های رزمی خیلی علاقه دارم وارد مغازه شدم وپیرمردصاحب مغازه به من یک فیلم برای خرید توصیه کرد و من اون روبرداشتم نگاهم به دراتاقی که باز بود افتاد رفتم ودراتاق روکاملا باز کردم ویک عصای اهنی بزرگ  به رنگ زرداونجا بود وعصاش هم مثل عصای داخل فیلم ها بود پیرمرد اومد داخل اتاق و ازش پرسیدم این چی هست درجواب به من گفت این یه عصای اباواجدادی است که به من رسیده ومن منتظرم یکی بیاد واون رو برای صاحبش ببره ازمغازه اومدم بیرون سواردوچرخه ام شدم که برم خونه یک خیابون بالاتر چندتا جوان جلوی من روگرفتن وشروع به اذیت کردن من کردن یکی ازاون ها روی پلاستیک سی دی رو خوند و گفت هی بچه ها این بابا پول نقد داخل مغازه اش داره سردسته اون ها به من گفت که اونها را شب ببرم مغازه وگرنه .....شب شد واونها روبردم داخل اون مغازه وپیرمرد تاازمن پرسید دوسستات هستن یکی ازاونها اسلحه روگذاشت روسرپیرمرد و پرسید پول نقدت کجاست وپیرمرد هیچ جوابی نداد که تاخود اون ها پول رو پیدا کردن وپیرمرد رفت وعصاروبرداشت اومد که بزنه  توی سر یکی ازاونها  یکیشون به پیرمرد شلیک کرد پیرمرد که نقش برزمین شد وعصاروبرداشتم وفرارکردم به سمت پشت بام اونها اومدن دنبال من ومن روتهدید کردن که به کسی چیزی نگم من از ترسم  عقب عقب می رفتم که یه دفعه زیرپام خالی شد شوت شدم به سمت  پا یین چشمم رو بستم ووقتی که باز کردم  روی یه تختی بودم وعصابغل دست من سریع بلند شدم وعصا رو برداشتم ورفتم بیرون ازچادروبا کوهستانی روبروشدم بازمینهای سبز وکوههای بلند موندم کجام به لباس هام یه نگاهی کردم  ودیدم لباسهای خودم تنم نیست صورتم رو که برگشتوندم چشمم به ده ای افتادکه ادم های زیادی اونجا بودن  من زبون انها نمی فهمیدم وانها فقط حرف  میزدن صورتم را که برگرداندم چشمم به گروهی از سواره وپیاده نظام افتاد که به سمت اونجا میامدن اونها دنبال یه چیزی بودن همه رودستگیر کردند من که میخواستم فرار کنم چشم یکی ازانها به من افتاد وباسه سواره به دنبال من اومدن من بدو اسبا بدو به من که  رسیدن دوره ام کردن اونها عصارو میخواستن ولی من زبون انها را نمی فهمیدم در این موقع یکنفر با الاغی سررسید واز انها پول میخواست یکی از سربازها به اون لگد زد واون پای ان سرباز رو کشید واز اسب پایین انداخت دوستان اون هم پیاده شدن وبزن بزنی شروع شده بود اقای گدا ی الاغ سوار که اسمش لی بود انها رو شکست داد ومن رو با خودش برد وجریان رو برام تعریف کرد که این عصا مال یک جنگجویی است که برای مردم در مقابل شاه جنگ میایستاد و می جنگید وشاه جنگ در مبارزهای ناجوانمردانه جنگجورا به سنگ تبدیل کرده و عصا را به جای دوری فرستاد ونیزپیشگویان می گویند پسری میاید وجنگجورا ازاد میکند ماجرا فقط همینه واونها هم فقط عصا رو میخواهند درهمین  هنگام دوباره گروهی  از  سربازها به ماحمله کردن و لی همه انها را با عصاو بدن من زدوازیکجا پرید وبه من گفت تو هم بپر من هم پریدم ولی رو زمین دراز شدم دختری هم به ما در جنگ ودرراه فرار کردن کمک کرد خلاصه ما دررفتیم لی گفت من میرم به سمت جنوب شما خودتون به راحتون ادامه بدید ازش پرسیدم چرا تو نمیایی گفت تو نمیدانی راه مقصد چه قدر دشواروسخت وطاقت فرساست دختر هم  گفت بیا خودمان بریم تو جنگ بلدی لی گفت این هیچی از کنگفو نمیدونه خب تویادم بده .. تا دو روز کارم همش باز کردن راه در دشت بود شب اول رو همون جا  اسکان پبدا کردیم صبح که بلندشدم نه لی بود نه دختره هرچی صدامیکردم هیچ کس نبود ووقتی چرخیدم یه نفر روی اسب سفید بود که به  دنبال من راه افتاد وعصا رو از من گرفت و برد ووقتیکه لی ودختربرگشتن به  اونا جریان روگفتم وراه افتادیم تا اون راهب رو پیدا کنیم اسب اون راهب جلوی یک معبد بود و لی رفت داخل معبد وما تا پنج تا ده دقیقه بیرون بودیم ووقتی که بادختر وارد شدیم  عصا افتاد توی دستم وفکر کنم راهب و لی با هم درگیر بودند وقتی  راهب ولی پیش من امدند راهب داشت همش به من میخندید خلاصه هر چهار نفرراه افتادیم به سمت کوهستان من حالا برای یاد گرفتن کنگفو دوتا استاد داشتم وکنگفو رو خیلی خوب یاد گرفتم همین جوری که داشتم می رفتیم به یک روستا رسیدیم وسربازهای شاه جنگ دو نفر روبه دار کشیده بودند وپدرومادر دختر هم نیزموقعی که بجه بود به دست شاه جنگ کشته شده بودند ودختر کینه ی انتقام را از همان موقع داشت و به همین دلیل یک  پیکان زهر الود برای مرگ شاه جنگ اماده کرده بود ما به کوهستان رسیدیم و اونجا به ما حمله کردن لی زخمی شده بود  هرطوری بود از اونجا فرارکردیم ولی رو به به یک معبد بردیم  وگفتن برای نجاتش به اکسیر حیات نیاز است که در دست شاه جنگ است من رفتم وعصا را با خودم  به اونجا بردم وتا با شاه جنگ معامله کنم عصا درمقابل اکسیر  واون اکسیرروبه من ندادو می خواست عصاروازبین ببرد که یکدفعه راهب اومد ومانع کار اوشد  دختر و بچه های معبد هم همراه  لی اومده بودن من به هر طریق بود اکسیر رو  به  لی رسوندم و خورد سالم شد راهب به کمک نیاز داشت عصاروطرف من پرت کرد وگفت به مجسمه ضربه بزن ومن ضربه زدم وجنگجو دوباره برگشت  شاه جنگ که داشت در مقابل جنگجو میجنگید دختر پیکان زهر آلود را به طرف شاه جنگ انداخت و شاه جنگ رو به قتل رسوند خلاصه عصا به صاحبش رسید و من به دوران خودم برگشتم . روی زمین  کوچه افتاده بودم و جوان ها هم که میخواستند من رو بزن دور من رو جمع کرده بودند من اول اون ها رو مالش دادم و به سمت پیرمرد رفتم و گفتم : عصا به دست صاحبش رسید و گفت  باشه دستت در نکنه ولی من نمیمیرم چون من جاودانه ام تازه فهمیدم که اون همون لی و دختر هم در مغازه رو به رویی کار می کرد.
                   

      سه شنبه 27 فروردین1392

داستان ( یوروپن ) از آقای مبین حکیمی نیا 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

یوروپن


آن روز زنگ علوم آقای سعادتی داشت درس می داد بعد از اینکه رسش تمام شد به ما گفت((بچه ها حالا دیگه دفتر هاتون رو دربیارید تاسوالات متن رو بگم بنویسید)) بعد از اینکه دفترم رو روی میز گذاشتم خودکار ابی وقرمز رو طبق معمول رو میز گذاشتم آن روز خودکار آبی خود نویسم رو که مارک یوروپن بود برده بودم مدرسه مشغول نوشتن سوالات بودیم که آقای سعادتی به من گفتحکیمی نیا تخته رو پاک کن چون ما میز اول بودیم بعد از پاک کردن تخته برگشتم تا به نوشتن ادامه بدم دیدم که خودکارم نیست نگاه کردم دیدم عرفان دستش را به طرفم دراز کرده و خودکارم رو داره بهم میده وقتی خودکار رو ازش گرفتم می خواستم ازش تشکر کنم که دیدم شکسته و ترک خورده خیلی ناراحت شدم.گوشهام از عصبانیت قرمز شده بودند به عرفان گفتم برهی چی خودکارم را شکستی اصلا جرا به خودکار من دست زدی عرفان با قیافه مظلومی؟من را نگاه کرد و گفت((ببخشید.)) اما من می خواستم خفش کنم خیلی ناراحت بودم زنگ که خورد تنهایی برگشتم خونه.صبح وقتی که راهی مدرسه شدم از اینکه با عرفان مدرسه نمی رفتم ناراحت بودم چون به هم عادت کرده بودیم و هر روز صبح با هم به مدرسه می رفتیم حالا باید این مسیر طولانی رو تنهایی طی می کردم در راه همش ب یاد کارهای عرفان تو مسیر می افتادم و از اینکه دیگر با هم نبودیم ناراحت  بودم چون به هم عادت کرده بودیم هرروز صبح با هم به مدرسه میرفتیم حالا باید این مسیر طولانی رو تنهایی طی می کردیم در راه همش یاد کارهای عرفان میافتادم و از اینکه دیگه با هم نبودیم ناراحت بودم اما وقتی یاد خودکارم می افتادم از تصمیمی که گرفته بودم راضی می شدم آن روز مدرسه برایم خیلی دیر و سخت گذشت دو روز به همین منوال گذشت روز سوم زنگ تفریح به گوشه دیوار تکیه داده بودم و تنهایی مشغول خوردن خوراکی بودم با خود به این نتیجه رسیده بودم که خودکارم برایم ارزشمند بود ولی دوستی با عرفان برایم عزیزتر و مهم تر بود در خلوت خود مشغول فکر کردن بودم که صدای عرفان توجهم را جلب کرد او با یکی از بچه ها مشغول صبت کردن است و می گوید علی به خدا خودکار مبین رو من نشکستم وقتی مبین رفت تا تخته رو تمیز کنه خودکارش از روی میز قل خورد به زمین افتاد من چون می دانستم مبین خودکارش رو خیلی دوست داره خم شدم واز زمین برداشتم هنوز نفهمیده بودم که شکسته همین موقع بود که مبین آمد سر جاش بشینه و خودکار رو دستم دید من هم دیگه چیزی نگفتم و اون همه تقسیر ها رو گردن من انداخت ولی از اون روز خیلی ناراحتم چون مبین دیگر با من حرف نمی زنه چندین بار می خواستم بهش حقیقت رو بگم ولی روم نشد الان هم دلم براش خیلی تنگ شده با شنیدن این حرفها به خود آمدم من هم مثل عرفان پشیمان بودم از اینکه سه روز بی دلیل با او حرف نزدم خجالت می کشیدم و فهمیده بودم که دوستی ارزشش از مال دنیا خیلی بیشتر است به همین دلیل جلو رفتم و عرفان را در آغوش گرفتم و عذر خواهی کردم واو مرا نیز بخشید و گفت امیدوارم دوستیمان تا ابد ادامه داشته باشد .                                                                                                                                              

      دوشنبه 26 فروردین1392

فلسفه شفاعت ( ویژه نامه ایام فاطمیه )
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 


فلسفه شفاعت همانا مبارزه با روح ناامیدی است، یعنی کسانی که مرتکب گناهان بزرگی شده اند از یک طرف گرفتار ناراحتی وجدان هستند و از طرفی گرفتار نا امیدی از عفو و بخشش خداوندی می گردند، وچون راه بازگشت را بر روی خود باز نمی بیند ممکن است دست به هزاران گناه بدتر وسنگین تر بزنند، همچون بیماری که چون از بهبودی خود ناامید گردیده است به هر نا پرهیزی دست می زند، وگاه عذاب وجدان تا حدی اوج می گیرد که موجب تحریک حس انتقام جوئی فرد از جامعه ای که وی را چنین آلوده کرده است می شود. اما ایمان به شفاعت روزنه ای در جهت آمرزش گناهان برای وی می گشاید وعفو و بخشش خداوندی را در وی تقویت می کند به طوری که دیگر در صدد انتقام بر نیامده وبلکه آرامش روحی و روانی در وی پدید می آید، و بدین ترتیب نه تنها جامعه را آلوده به گرفتاریها و مشکلات نمی کند بلکه خود نیز یک فرد مفید برای جامعه می گردد.
از قرآن کریم ودیگر منابع مذهبی چنین استفاده می شود که حقیقت شفاعت آن است که فرد مقربی که دارای نورانیت بیشتری می باشد با استفاده از فضیلت و نورانیت خود فرد دیگری را که از نورانیت کمتری برخوردار است دعا نموده واز خدا بخواهد اورا بیش از استحقاق مورد عنایت خود قرار دهد. بنابر این شفاعت یک امر مسلم و بدیهی است که اجماع علماء و آیات واخبار مستفیضه بلکه متواتره، شاهد براین مطلب است.
به طوری که در قاموس قرآن آمده است؛ شفیع وشفاعت هر دو مصدرند وبه معنی منضم کردن چیزی به چیزی می باشد، وبرخی دیگر همین معنا را به عبارت دیگر بیان کرده وگفته اند که: لفظ شفاعت از ماده شفع به معنی جفت در مقابل " وتر" که به معنی طاق گرفته شده است وبه طوری که معنای شفاعت در فارسی مصطلح است: به معنی خواهش کردن والتماس کردن و درخواست عفو یا کمک کردن ازکسی برای دیگری می باشد. لازمه مقام شفاعت آن است که شخص شافع کمال قرب و منزلت را در نزد خدای تعالی داشته باشد وآن کس که نزد خدای سبحانه وتعالی مقربتر باشد توصیه او درشفاعت مقبول تر است.
در زیارت جامعه کبیره به مقام شفاعت ائمه معصومین علهیم السلام اشاره شده و زائر عرض می کند : " وشفعاء دار البقاء "، " مستشفع الی الله عزوجل بکم" ، " و الشفاعه المقبوله "، "و کنتم شفعائی"، ودر بخش دیگر دعا این معنی را در مقام آن بزرگوران تثبیت کرده،عرض می کند: اللهم انی لو وجدت شفعاء اقرب الیک من محمد و اهل بیته الاخیار الائمه الابرار لجعلتهم شفعائی،چه قدر این موضوع برای اهل ایمان امیدوار کننده است که اشاره می فرماید: پروردگارا اگر من شفیعانی نزدیکتر به تو از محمد وآل محمد وائمه اطهار علهیم السلام می یافتم هر آینه شفیع خود قرار می دادم وچون شفیعی مقربتر از آنها در نزد تو نیست لذا من آنها را شافع قرار دادم پس به حق ایشان که واجب کردی برآنان حق شفاعت را از تو درخواست می کنم.
اهل بیت خصوصا حضرت فاطمه زهراء (س) وسیله و مقرب خداوند هستند .
شفاعت حقیقی از طرف خداوند است چنان که خود در قرآن مجید می فرماید: " قل لله الشفاعه جمیعا" یعنی: بگو
شفاعت به تمامی مخصوص خداست. درحقیقت خداست که عده ای را شفیع عده ای دیگر قرار داده است، و اوست که اسباب و وسائل شفاعت را آفریده وازما خواسته تا از این وسائل واسباب بهره بگیریم، چنان که در سوره مائده می فرماید: یا ایها الذین آمنوا اتقواالله و ابتغوا الیه الوسیله یعنی ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا بترسید و با وسیله ای به سوی خدا تقرب بجویید.یعنی از خداوند می خواهیم که دردنیا ما را از پیروان آن بزرگوران قرار دهد که درنتیجه؛ یوم الورود همین پیروی از آنان تجسم پیدا کند که این به معنای شفاعت رهبری است .
اگر شفاعت را شفاعت مغفرت بگیریم باز این خداوند است که شفیع را شفیع قرار داده است، یعنی خداوند برانگیزاننده وسیله شفاعت است و اوست که با لطف و فضل خود برای ما راهنمایانی در دنیا قرار داده که همانا در روز قیامت شفعای ما به اذن خداوند خواهند بود. در نتیجه هنگامی که انسان به اهل بیت عصمت و طهارت علهیم السلام متوسل می شود باید توجهش به خداوند باشد زیرا شفاعت حقیقی از ناحیه خداوند است و مخاطب قرار دادن آن بزرگوران فقط به جهت پیشوائی و رهبری آنان است که خداوند آنها را اسباب و وسایل هدایت و راهنمائی واقعی بشر قرار داده است، و از جمله آن بزرگوران معصوم حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام است که شفیعه محشر می باشد وبا توسل به وی دردنیا وآخرت شیعیان مورد شفاعت آن مخدره قرار خواهند گرفت همان گونه که دردعای توسل نیز می خوانیم: یا فاطمه الزهراء یا بنت محمد یا قره عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا وتوسلنا بک الی الله وقدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهه عندالله اشفعی لنا عندالله، ای فاطمه زهراء ای دختر محمد ، ای روشنی چشم رسول خدا، ای بانوی ما، وسرورما، ما روبه توآوردیم وتو را شفیع قرار دادیم وبه وسیله توبه درگاه خدا توسل جستیم و تورا پیشاپیش حاجتها ی خود قرار دادیم ، ای آنکه نزد خدا آبرومندی، برای ما نزد خدا شفاعت نمای.
از حضرت علی بن ابیطالب علی علیه السلام روایت شده که حضرت فاطمه علیهما السلام به رسول خدا صلی الله علیه و اله گفت: ای پدر شما را روز قیامت در کجا ملاقات کنم؟ پیامبرصلی الله علیه واله فرمود : بر در بهشت درحالیکه پرچم حمد دردست من است ومن از امتم درپیشگاه خدا شفاعت می کنم؛
فاطمه علیها السلام عرض کرد: واگر شما را در آنجا ملا قات نکنم ( در کجا ملاقات خواهم کرد) ؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: مرا درکنار حوض خواهی دید در حالتی که به پیروانم آب می دهم؛
فاطمه علیهاالسلام عرض کرد : ای پدر اگر شما را در آنجا هم نبینم؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: کنار صراط مرا خواهی دید ایستاده ام و می گویم: خدایا پیروانم را به سلامت بدار؛ فاطمه علیها السلام عرض کرد:و اگر شما را در آنجا نبینم ؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: مراکنارمیزان خواهی دید که می گویم :خدایا پیروانم رابه سلامت بدار . عرض کرد: اگر شما را درآنجا ملاقات نکنم ؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: مرا لب پرتگاه جهنم ملاقات خواهی کرد که پیروانم را از شراره آتش حفظ خواهم نمود. حضرت فاطمه علیهاالسلام ازاین آگاهی خوشحال و مسرور شد. درود خدا براو و پدرش وهمسرش و فرزندانش باد
      چهارشنبه 21 فروردین1392

برنامه امتحانی میان ترم دوم ( اردیبهشت ) مدرسه ی راهنمایی شهید شرق آزادی
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

ایام هفتهتاریخنام درس
شنبه92/2/7ریاضی
دو شنبه92/2/9علوم
سه شنبه92/2/10تاریخ
چهار شنبه92/2/11عربی
یک شنبه92/2/15زبان انگلیسی

ستاد امتحانات


      چهارشنبه 21 فروردین1392

زمان آزمون پیشرفت تحصیلی
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

بسمه تعالی

مدرسه شرق آزادی

آزمون پیشرفت تحصیلی شنبه 92/2/14

ستاد برگزاری آزمون

      چهارشنبه 21 فروردین1392

نکات مهم برای کسب نمره ی بالا در امتحانات
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

بسمه تعالی

دانش آموزان عزیز

نمرات مستمر نوبت دوم را جدی بگیرید



دانش آموزان عزیز با سلام و احترام لطفا اقدام ( پیشنهادی ) را جهت بهبود کمی و کیفی آموزشی خود رعایت کنید.

1 - دریافت نمونه سوالات مهم امتحانی

2 - خواندن نکات کلیدی هر درس

3 - اهمیت دادن به آزمون ( کتبی - شفاهی )

4 - شناسایی نقاط ضعف و مشورت با دبیران و عوامل اجرایی مدرسه

5 - اهمیت دادن به نمرات مستمر نوبت دوم

با تشکر . واحد مشاوره شرق آزادی

      چهارشنبه 21 فروردین1392

هفته سلامت گرامی باد
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

هفته سلامت گرامی باد

شعار جهانی بهداشت :

بیماری فشار خون را جدی بگیرید

امور تربیتی شرق آزادی

      چهارشنبه 21 فروردین1392

آزمون ورودی دبیرستان ماندگار البرز ( قابل توجه دانش آموزان سوم راهنمایی )
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

بسمه تعالی

مدیریت آموزش پرورش منطقه 10 تهران

مدرسه راهنمایی دولتی پسرانه شهید سید جلال الدین شرق آزادی

قابل توجه دانش آموزان سوم راهنمایی :

آزمون ورودی دبیرستان ماندگار البرز

شرایط ثبت نام : 1 - کارنامه ( کسب معدل حداقل 17 در ترم اول - 2 - فتوکپی شناسنامه 3 - دوقطعه عکس 4*3

مهلت ثبت نام : 91/12/12 تا 92/1/31

مکان ثبت نام : دبیرستان ماندگار البرز ( تقاطع انقلاب و حافظ )

جهت کسب هرگونه اطلاعات از ( زمان , مکان , منابع و ... ) آزمون از محل ثبت نام به عمل آورید.


ستاد تکریم ارباب رجوع ( کمیته هدایت تحصیلی دانش آموزان )


      شنبه 26 اسفند1391

همه چیز در مورد نوروز
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 




نوروز در ایران باستان
مردم بابل از دوران‌های بسیار قدیم، روز اول سال را، عموماً در اعتدال بهاری (۲۱ مارس) جشن می‌گرفتند. این زمان اول بهار و آغاز فصل نو است، زمانی که طبیعت از خواب زمستانی بیدار می‌شود، در حقیقت آغاز سال نو بود. از لوحه‌ها چنین بر می‌آید که این جشن تقریباً از ۲۳۴۰ سال، پیش از میلاد، شناخته شده بود
قدمت نوروز در ایران
آرتور کریستن سن، ایرانشناس نام‌دار دانمارکی نوشته‌است، سال ایرانیان باستان، به صورتی که آن را در سنگ‌نوشته‌های داریوش بزرگ در بیستون می‌یابیم، در پاییز آغاز می‌شد و جشن بسیار معروف مهرگان (بگیاد)، در اصل جشن اول سال ایرانیان بوده‌است. از جشن نوروز در اوستا و ادبیات اوستایی هیچ نام برده نشده‌، چنانکه از مهرگان نیز اشارتی نیست. در اواخر فرمانروایی داریوش بزرگ، ایرانیان که تحت تأثیر تمدن آسیای صغیر و سرزمین‌های مدیترانه ای قرار گرفته بودند، تقویم مصری را پذیرفتند که بر طبق آن سال به دوازده ماه سی روزه، به اضافهٔ پنج روز اضافی (پنجه دزدیده یا خمسهٔ مسترقه) تقسیم شده بود و در اعتدال بهاری آغاز می‌شد. این سال، یعنی سال اوستایی جدید، سال دینی زرتشتی گشت و تا امروز در نزد پارسیان حفظ گردیده‌است. روز اول سال در اعتدال بهاری، اول فروردین، عید نوروز است.

استاد مهرداد بهار با نظریهٔ وامگیری عید نوروز ایرانیان، از بین النهرین موافق نیست و عقیده دارد، از سه هزار سال پیش از میلاد، در آسیای غربی دو عید، رواج داشته‌است، عید آفرینش در اوایل پاییز و عید رستاخیزی که در آغاز بهار، برگزار می‌شده‌است. بعدها دو عید پاییزی و بهاری به یک عید تبدیل گردیده و سر بهار جشن گرفته می‌شده‌است. به اعتقاد مهرداد بهار، احتمالاً نوروز در ایران قبل از هخامنشیان وجود داشته، در اوستا مطرح نمی‌شود، چون یک عید ملی محسوب می‌شده و اوستا یک کتاب دینی است و جشن‌های خاص خودش را دارد. بعد از گذشت زمان، سرانجام دین زرتشتی، هم جشن مهرگان را که در آغاز یک عید بومی بوده و هم نوروز را می‌پذیرد.
.
جشن زرتشتی فروردگان
جشن فروردگان یا جشن همسپثمیدیه در دوران باستان به عنوان عید اصلی جشن گرفته می‌شد. این جشن فروهر‌ها بود و ظاهراً در آن هنگام ده روز و ده شب برگزار می شد. فروهرها همان ارواح مردگانند. نام فروردین که آغاز بهار است، برگرفته از نام فروهر هاست. در فروردین یشت آمده است که در مدت جشن فروردگان فروهرهای مؤمنان از اقامتگاه‌های خود می‌آیند و مدت ده شب در کنار مردم می‌مانند، این جشن مربوط به بازگشت مردگان بود. زمان این جشن به حساب گاه شمارهای امروزی، پنج روز آخر اسفند و پنج روز اول فروردین، بحساب می‌آمد. از زمانی که آغاز سال در اعتدال بهاری تعیین گردید، نوروز ششمین روز این جشن گشت که به فروردگان افزوده شد. بدین ترتیب اندیشهٔ شکوه و پر اهمیت بودن ششمین روز جشن سال نو، در ذهن ایرانیان، از قبل وجود داشته و در زمان ساسانی هم حفظ گردید.
.
نوروز کوچک
روز نخست فروردین ماه نوروز عامه یا نوروز کوچک یا نوروز صغیر خوانده می‌شد. پنج روز اول فروردین جشن نوروز گونه‌ای همگانی داشته و عموم مردمان به اجرای مراسم و سرور و شادمانی می گذرانیده‌اند، از اینرو آنرا نوروز عامه نامیده‌اند.
.
نوروز بزرگ در ششمین روز فروردین
در گاه‌شماری زرتشتی ایران باستان، روز ششم هر ماه شمسی و ماه سوم هر سال خورشیدی، بنام خرداد می باشد. نوروز بزرگ یا خردادروز نام ششمین روز فروردین ماه در ایران باستان بوده‌است. خردادامشاسپند موکل بر آب است و این روز بدو منسوب می‌باشد. این روز در میان جشن‌ها و اعیاد فراوان ایران باستان به ویژه دوران ساسانیان از اهمیت و ارزش و تقدس خاصی بهره داشته‌است. بسیاری از حوادث مهم به موجب آن در چنین روزی واقع شده از جمله زرتشتیان بدان باور دارند که تولد زرتشت نیز در چنین روزی است بعدها وقتی ایرانیان اسلام و تقویم عرب را پذیرفتند، جشن زرتشتی فروردگان و نوروز بزرگ، در ششمین روز ماه فروردین، از بین رفت.
.
مراسم ایرانیان باستان در نوروز
آداب و رسوم نوروزی همه سرچشمه‌ای کهن دارند و از نظر گاه دانش مردم‌شناسی بسیار جالب توجه برای مطالعه هستند. ایرانیان عقیده داشتند که سرنوشت انسان و جهان در سالی که در پیش است، در نوروز تعیین می‌شود. گفته می‌شد که در این روز زرتشت با خدا گفتگویی پنهانی داشت و در این روز نیکبختی‌ها برای مردمان زمین، تقسیم می‌گردد و از این روست که ایرانیان آن را روز امید نامند.
.
خوان نوروزی
ایرانیان عقیده داشتند که در ایام نوروز ارواح درگذشتگان از جایگاه آسمانی خود به زمین و به خانه‌های خویش باز می گردند. بازماندگان برای پذیرایی از آنها سفره‌ای رنگین می‌گستراندند و انواع خوراک‌ها و نوشاک‌ها را در آن می‌نهادند تا ارواح درگذشتگان از پذیرایی و صفا و پاکیزگی بازماندگان، دل خوش شده و آنان را برکت عطا کنند. این رسم توجیه سفرهٔ نوروزی یا هفت سین شد. استاد پورداود هفت سین را همان خوانی که جهت درگذشتگان می‌گستردند، می‌داند.
.
کاشت حبوبات جهت تفال زدن
یکی از آیین‌های که پیش از نوروز تدارک آن مرسوم بوده، پروردن سبزه می‌باشد. به موجب روایتی کهن، بیست و پنج روز پیش از عید، ستون‌هایی از خشت خام اطراف حیاط دربار برپا می‌کردند و بر فراز هر ستونی نوعی دانه از حبوبات می‌کاشتند و خوبی و بدی رویش غلات را در سالی که در پیش بود، از چگونگی روییدن آن پیش بینی می‌کردند. معمول بود به رشد این دانه‌ها نگریسته و هر یک از دانه‌هایی که بهتر بار آمده بود، تفال می‌زدند که آن محصول در سال بیشتر خواهد بود. در خانه‌ها نیز در ظروف ویژه سبزه به عمل می‌آوردند. هر کدام از مردمان در ظرفی یا چیزی مانند آن اقلامی از دانه‌ها از قبیل گندم، جو، برنج، لوبیا، عدس، ارزن، نخود، کنجد، باقلا، ذرت، و ماش می‌کاشتند.
.
جشن و مراسم آب پاشی
از جمله مراسم بسیار مشهور و سنتی معتبری که در نوروز انجام می‌شد، رسوم آبریزگان یا شست و شو و غسل و آب پاشیدن به یکدیگر بوده است. در جشن آبریزگان و به کار بردن آب، برای تطهیر و برای اطمینان یافتن از باران کافی بوده است. ابوریحان بیرونی می‌گوید مردمان هنگام سپیده‌دم این روز، خود را می‌شستند و در آب کاریزها و آبگیرها، غوطه‌ور می‌شدند. در این روز مردمان به یکدیگر آب می‌پاشیدند، به همان دلیلی که خود را می‌شستند و سبب آن همان اغتسال است. برخی گفته‌اند که علت این است که در کشور ایران دیرگاهی باران نبارید، ناگهان به ایران سخت ببارید و مردم به این باران تبرک جستند و از این آب به یکدیگر پاشیدند و این کار همین طور در ایران مرسوم بماند.
به نظر می‌رسد جشن آبریزگان اصلی همان تیرگان باشد و در نوروز عبارت بوده‌است از غسل و شست و شو و آماده شدن از لحاظ سنن دینی جهت حلول سال نو.
.
هدایای نوروزی
در نوروز و مهرگان رسم بود که نمایندگان و بزرگان و فرمانروایان ایالات و اشراف و عامهٔ مردم هر یک به توانایی و استطاعت، هدایایی را به دربار اهدا می‌کردند.
در نوروز مردم بیکدیگر شیرینی هدیه می‌دادند و این رسم در دوران ساسانی همگانی بوده‌است. در نوروز بزرگ، پیش از لب به سخن گشودن، شکر می‌خورند و بر خود روغن می‌مالند تا از انواع بلایا در طول سال، در امان باشند.
.
جشن سوری پایان سال
یکی از جشن‌های آتش مرسوم جشن سوری پایان سال بود. این جشن در یکی از چند شب آخر سال که مسلماً چهارشنبه نبوده است برگزار می‌شده‌است. در جشن فروردگان مردم پیش از عید نوروز بر روی پشت بام‌ها، آتش برمی‌افروختند، اگر چنین می‌کردند تصور بر این بود که فروهر‌ها (ارواح مردگان) به طور گروهی بازگشته و مانند یک سپاه به بازماندگان کمک خواهند کرد. در نتیجه جنگ‌های خیلی مهم، را سعی می‌کردند که در بهار آغاز کنند چون فروهر‌ها، در بهار به یاری بازماندگان می‌آیند.

      چهارشنبه 23 اسفند1391

اعلام برنامه امتحانی میان نوبت
دسته بندی : اخبار و اطلاعیه ها نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

  دانش اموزان عزیز

جهت دریافت برنامه امتحانی میان نوبت اردیبهشت ماه به دفتر معاونت مراجعه

فرمایید.

      چهارشنبه 23 اسفند1391

خطرات چهارشنبه سوری
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

چهارشنبه سوری

 

چهارشنبه سوري ، رسم ديريني است که ايرانيان در طول سال ها با آتش بازي و رسومي مثل قاشق زني و پريدن از روي آتش آن را حفظ کرده اند. اين شب بر اساس اين سنت، شب گرفتن سرخي ها به عنوان سمبل نشاط و شادي و شب وانهادن زردي هاي سستي و غم است.ترديد نيست كه ريشه و اصل اين مراسم به ايرانيان عصر باستان ميپيوندد. اين رسم شايد يادگار دين زردشت باشد. چند سالي است که بر اين سنت هاي لطيف ايراني، انفجار و نارنجک و مواد محترقه هم اضافه شده و آنقدر فراگير، که لطافت و صميميت اين سنت تاريخي را تحت الشعاع قرار داده است.

اين سالها شب چهارشنبه سوري تقريبا از يک ماه قبل آغاز مي شود و مي رود تا کم کم سنت ديرين ايراني در هياهوي انفجار ها از بين برود. بيائيد نگذاريم در اثر هيجانات متفاوت اصالت تاريخي آن از بين برود. در حقيقت دو خطر چهار شنبه سوري را تهديد مي کند يکي خطرات جاني در اثر انفجار و يکي خطر از بين رفتن اين سنت تاريخي.

 مهم ترين ويژگي سني نوجوانان و جوانان قرار گيري افراد در حالات هيجاني بوده به طوري که اين حالات يکي از نيازهاي اين سنين است و بايد به نحو صحيح ارضاء شود بنابراين به جاي نفي برگزاري مراسم چهارشنبه آخر سال ، بايد فرصتي جديد براي تخليه هيجانات روحي بچه ها فراهم کرد.

جشن هاي همراه با آتشبازي در ساير ملل و فرهنگها نيز وجود دارد ؛ مثل جشن روز چهارم ژولاي در آمريکا ولي با رعايت نکات ايمني مي توان از خطرات بالقوه آن کاست.

بر اساس گزارشات موجود هيچ فردي و هيچ گروه سني از خطرات حوادث ناشي از اين آتشبازي ها در امان نيستتند ولي پسران زير 16 سال بيشتر در معرض خطر هستند.

با رعايت نکات ايمني زير هم از شادي جشن ديرينه چهارشنبه سوري لذت ببريد و هم از خطرات احتمالي آن اجتناب کنيد:

از نزديک شدن به افرادي که مسائل ايمني را رعايت نمي کنند، جدا بپرهيزيد.

  1. تماشاچيان (ناظرين بيگناه) معمولا در خطر اصابت ترکش هاي ترقه ها و مواد منفجره هستند . سعي کنيد در تير رس ترکش ها نباشيد و هيچگاه اين مواد را به سمت افراد ديگر پرت نکنيد.
  2. از پرتاب فشفشه، موشک و ساير مواد آتش زا روي شاخه درختان، پشت بام و بالکن منازل خودداري کنيد.
  3. فقط در فضاي باز اقدام به استفاده از فشفشه و ترقه نمائيد و هيچگاه آن را در فضاي بسته استفاده نکنيد.
  4. از آتش زدن لاستيک، هيزم و کارتن خالي در واحدهاي مسکوني يا در معابر، کوچه و خيابان خودداري کنيد؛ چرا که ضمن آلودگي شديد هوا، ساير خطرات را هم در بر دارد.
  5. آتش بازي در نزديکي پمپ بنزين ها، وسايل نقليه که حامل بنزين و مواد سوختي هستند، در صورت کمترين نشت از وسايل نقليه،  و حتي در شرايط عادي اين وسايل را به بمبي تبديل مي کند که ماشه انفجار آن کشيده شده باشد.
  6. در صورت روشن کردن آتش توصيه مي شود که آتش در حجم کم باشد و از ريختن مواد سريع الاشتعال نظير نفت، بنزين و الکل روي آتش جدا خودداري کنيد. 
  7. هنگام استفاده از اينگونه مواد، حضور يک فرد بالغ و آشنا به نکات ايمني ضروري است و  اين مواد را در اختيار بچه هاي کوچک قرار ندهيد.
  8. از مواد محترقه و منفجره  و ترقه و فشفشه دست ساز استفاده نکنيد.
  9. ترقه ها و فشفشه و ديگر و اسباب آتش بازي را از فروشنده هاي مجاز و معتبر تهيه کنيد و به برچسب آن توجه کنيد.
  10. در هر زمان فقط يکي از مواد محترقه و منفجره را روشن کنيد و همزمان تعداد زيادي از آنها را با هم آتش نزنيد.
  11. ترقه ها و فشفشه هاي عمل نکرده  را مجددا روشن نکنيد.
  12. هرگز مواد سوختني و ترقه را در مقادير کم  يا انبوه در منزل نگهداري نکنيد.
  13. مواد محترقه و منفجره را در محلي مطمئن دور از دسترس کودکان، در مکان خشک  و خنک نگهداري کنيد.
  14. از حمل مواد محترقه و منفجره در جيب هايتان اجتناب کنيد. بسياري از کودکان به دور از چشم والدين مواد را خريداري و در جيب، کيف و يا کمد نگهداري مي کنند که به علت درجه آتشگيري پايين بزودي مشتعل و خسارات جاني و مالي فراواني را ببارمي آورند. 
  15. هنگام استفاده از فشفشه، دستتان را باز نگهداشته و از جلوي صورتتان دور نگهداريد تا دچار سوختگي نشويد.  
  16.  اين مواد را در داخل وسايل با پوشش شيشه اي و يا قوطي هاي فلزي منفجر نکنيد.
  17. از انداختن مواد تحت فشار( مانند کپسولها ، اسپري حشره کش و ....) و وسايل شيشه اي (مانند شيشه آب، آمپول،... ) و قوطي هاي فلزي (مانند قوطي هاي اسپري و کنسرو )  به درون آتش جدا بپرهيزيد؛ زيرا به علت دارا بودن خاصيت انفجاري، ذرات آن پرتاب  و وارد چشم مي شود.
  18. حتما از عينک و دستکش محافظ استفاده کنيد.
  19. وجود يک کپسول خاموش کننده آتش نشاني پودري در نزديک محوطه آتش ضروري است.
  20. قبل از ترک محل روشن کردن آتش، حتما از خاموش بودن آن مطمئن شده و باقيمانده آنرا حتما توسط آب سرد کرده و جمع آوري کنيد.
  21. در صورت بروز هر گونه حريق يا حادثه، ضمن حفظ خونسردي در اسرع وقت با شماره تلفن 125 ستاد فرماندهي آتش نشاني تماس گرفته و مراتب را با ذکر نوع حادثه و نشاني دقيق اطلاع دهيد.  

      چهارشنبه 23 اسفند1391

عید نوروز پیشاپیش مبارک باد !!!
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

با سلام . گروم مدیریت مدرسه شهید شرق آزادی عید نوروز را پیشاپیش به شما هموطنان گرامی تبریک عرض مینماید





آداب و رسوم فراموش شده ی عید نوروز
ــــــــــــــــــــــ
1 - مراسم کوزه شکني
2 - مراسم بي بي گردي
3 - تجمل گرايي در ايام عيد نوروز
4 - حضور کودکان در عيد نوروز و بازي هاي محلي
ــــــــ
جهت مطالعه ی اطلاعات درباره ی مواضع بالا به ادامه مطلب مراجعه کنید...
      چهارشنبه 23 اسفند1391

دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

      چهارشنبه 23 اسفند1391

سال نو مبارک
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

      چهارشنبه 23 اسفند1391

ثبت نام دبیرستان البرز
دسته بندی : نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

  قابل توجه دانش اموزان کلاس سوم

ثبت نام دبیرستان البرز اغاز گردیده است فلذا جهت اطلاعات بیشتر به معاونت محترم

اقای ستاری مراجعه فرمایید.

      چهارشنبه 23 اسفند1391

داستان ( وجدان ) از آقای یونس تاجیک 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

وجدان

موقع پخش کردن کارنامه ها بود . رضا و علی که با هم رقابت داشتند خیلی منتظر این لحظه بودند. وقتی آن دو به خانه رفتند اولین کاری که کردند کارنامه های خود را دیدند .رضا معدلش نوزده و هشتاد صدم  بود و علی معدلش بیست شده بود .روز بعد کارنامه های خود را با خود به مدرسه آوردند .علی که خیلی خوشحال بود آمد و به رضا گفت  : معدل تو چند شده رضا گفت : خیلی خوب نوزده و هشتادژ صدم . علی خندید و گفت معدل من بیست شده . رضا ناراحت شد و رفت و رضا در حالی که خیلی عصبانی بود گفت : کاری می کنم که از این مدرسه اخراج شوی .بعد از دو هفته رضا همراه خود یک سی دی بازی و یک بسته سیگار آورد و در کیف علی گذاشت و رفت به آقای  ناظم گفت : در کیف علی سی دی دیدم . وقتی ناظم آمد دید که در کیف علی سیگار هم است .علی را صدا زد علی که بی خبر بود گفت : یعنی آقا با من چی کار داره ! و رفت گفت بله آقا .آقای ناظم گفت : واقعا تو سیگار میاری مدرسه . علی گفت نه این سیگار مال من نیست آقای ناظم گفت : پس چرا داخل  کیف تو هست .علی سکوت کرده بود .خلاصه او از مدرسه اخراح شد .وقتی رضا علی را دید به او گفت : دیدی کاری کردم از مدرسه اخراج شوی .علی که باورش نمیشد رضا همچین کاری کرده خیلی از رضا بدش آمده بود .بعد از چند روزی رضا خیلی وجدان درد گرفته بود و پشیمان بود .رفت کل ماجرا را به آقای ناظم گفت. آقای ناظم یک منفی به او داد . و از او سه نمره کم کرد . روز بعد رضا همراه آقای ناظم به خانه علی رفتند و از او خواستند که با رضا آشتی کند . و به مدرسه باز گردد. اول قبول نکرد ولی بعد گفت به خاطر آقای ناظم باشه . من با رضا آشتی میکنم .از این روز به بعد آن دو با هم دوست های خوبی بودند .

      دوشنبه 21 اسفند1391

داستان ( شک ) از آقای امیر سلطانی 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

شک

سر کلاس بودیم که آقای اشیانی معلم پرورشی اومد سرکلاس ولی ما توی اون ساعت ریاضی داشتیم ولی چون برای معلم ما مشکلی پیش آمده بود و نتونسته بود بیاد سر کلاس که اون رو همه ی بچه ها دوست داشتند و بامن خیلی مچ بود اومد سر کلاس و کلی با من حرف زد .آخر کلاس آقای اشیانی گفت بچه ها می تونن با هم گروه تشکیل بدن و برای نمایشگاهی که برای 22بهمن ماه که مربوط به درس علوم یا هر چیز دیگری باشد رست کنند و ایشان گفتند با آقای مدیر صحبت می کنند که برای برترین ها جایزه ای تهیه کنند که این جایزه اردوی تفریحی هستش بعد کلاس من ورضا امیر با هم یک گروه تشکیل دادیم و قرار شد یک کاردستی برقی الکترونیکی بسازیم و هزینه ی خید وصایل مورد نیاز حدودا 18 هزار تومان شده بود که هر کدام شش هزار تومان دنگی پول گذاشتیم قرار شد من سر گروه بشوم و پول ها رو به من بدهند.پول هارو گذاشتیم تو جیبم اما متاسفانه خونه که رفتم مامانم شلوارم رو انداخت داخل ماشین لباس شویی و من فراموش کردم پول ها را بردارم و فردا توی مدرسه اتفاقی من و رضا دست امیر 18 تومان پول دیدیم و بعد متوجه دیدن پولم توی جیبم شدم چون امروز قرار بود با هم بریم وصایل بخریم ومتاسفانه من و رضا به امیر شک کردیم و اولش به شوخی بهش گفتیم پول هارو چجوری کش رفتی کلک ولی بعدش جدی شد و به تیپ و تاپ هم زدیم و علی از دست من و رضا دلگیر شد. چند روز بعد مامانم اتفاقی گفت که پول ها را از جیب شلوارم برداشته بود . من کلی ناراحت شدم و موضوع را با رضا در میان گذاشتم و هر دو شرمنده و ناراحت بودیمو زانوی غم بغل کرده بودیم و همه ی ماجرا رو برای آقای اشیانی تعریف کردیم و ایشان گفتند هر چه زود تر باید از دل امیر در بیاورید و ازش عضر خواهی کنید و من و رضا نادم و شرمنده و سهم خودمون برای امیر یک هدیه ی یادگاری خریدیم و بعد از مدرسه رفتیم و ازش عضر خواهی کردیم و از او خواستیم ما رو بخاطر اشتباهمون ببخشد. امیر که خیلی مهربان بود هیچی را به دل نگرفت و گفت این حرف ها چیه و ما با هم دوستیم و امیر ما رو بخشید. بعد کلی ماچ و بوسه و مخلسیم و چاکریم یک بار دیگه با هم استارت کار رو زیم تا کاردستی را رست کنیم امیدوارم شما این اشتباه را درباره ی دوستتان نکنید.

/**/
      یکشنبه 20 اسفند1391

داستان ( اردوی شمال ) از آقای سعید قاصدی 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

/**/

به نام خدا

اردوی شمال

روزی از طرف مدرسه به اردوی شمال می رفتیم وقتی که از مدرسه خارج شدیم و وارد اتوبوس شدیم اسم راننده ی اتوبوس آقای محمدی بود در بالای سر آقای محمدی یک تلوزیون بود که ما میتوانستیم برنامه تماشا کنیم ناظم مدرسه ی ما آقای حسینی نام داشت و قد حدودا 1/70 سانتی متر داشت به ما گفت بچه ها وقتی به آن جا رفتید نباید با یک دیگر شوخی کنید که ناگهان دوستم مضلومی گفت یعنی آقای حسینی شما با ما نمی آیید؟ آقای حسینی گفت: نه من با شما نمی آیم ولی آقای شریفی معلم دینی شما با شما می آید. با او خداحافظی کردیم و به راه افتادیم. در راه منظره های زیبایی می دیدیم و خیلی زود به شمال رسیدیم. آقای شریفی گفت:بچه ها الان ظهر است و باید برویم در رستوران ناهار بخوریم. وقتی که وارد رستوران شدیم یک حوض کوچکی در وسط رستوران بود و خیلی زیبا میز ها را تزیین کرده بودند. آقای شریفی که تعداد ما 31 نفر بود ما را به 5 گروه شش تایی تقسیم کرد و رفتیم در میز هایمان نشستیم. وقتی غذا هارا آوردند دیم که دوستم علیاری هم کلاسی من یک نوشابه به طور مخفیانه در کیف خود انداخت و البته این کار را با ترس و وحشت انجام میداد. چون می دانست که اگر آقای شریفی او را ببیند با او برخورد سختی میکند که ناگهان آقای شریفی گفت:آهای تو پسر بیا پیش من. علیاری که خیلی ترسیده بود و اشک در چشمان سبزش جمع شده بود برگشت و دید که با او نیست با آن پسری است که جایی برای نشستن ندارد و علیاری با خوش حالی برگشت و مثل غذا نخورده ها تند تند غذا می خورد. پس از خوردن غذا ها به اتاق هایمان رفتیم . در اتاق گرده ما سه تخت وجود داشت که سفید نگ بودند.یک تلوزیون و پنکه در کنار هم در کنج اتاق قار داشتند. ما پس از 3 ساعت استراحت کردن به بیرون برای بازی رفتیم و آن قدر بازی کردیم که خسته شدیم. ما باید فردا صبح به تهران بازمی گشتیم و برای خوردن شام به رستوران رفتیم.   و علیاری این کار را دوباره انجام داد و یک نوشابه ی دیگر دزدید که ناگهان واقعا آقای شریفی علیاری را صدا زد و گفت: تو خجالت نمی کشی؟ علیاری گفت:چرا آقا خجالت میکشم آقای شریفی گفت اصلا تو می دانی من درباره ی چه صحبت میکنم؟ علیاری گفت چیه آقا؟ آقای شریفی گفت: چرا مادر و پدرت به تو زنگ می زنند جواب نمی دهی؟ علیاری که خیلی خوش حال شده بود گفت:حتما آقا نشنیده ام مرا ببخشید و پس از مدتی علیاری آمد. پیش او رفتم و گفتم علیاری تو چرا این کار هارا میکنی و همش نوشابه می دزدی؟ علیاری به من گفت:ببخشید و نوشابه ها را روی میز گذاشت و تصمیم گرفت که دیگر دزدی نکند. صبح روز بعد ما که میخواستیم به تهران برگردیم قبلش به دریا رفتیم و پس از مدت ها بازی کردن من با دوستم رهیمی شوخی بدی کردم و او داشت غرق میشد که آقای شریفی را صدا زدم و رحیمی را نجات داد. من از آقای شریفی معذرت خواهی کردم و او سخت مرا تنبیه کرد. وقتی که برای عذر خواهی پیش رهیمی رفتم میدانستم که او مرا نمی بخشد. وقتی که پیش او رسیدم ار او عذر خواهی کردم و دیدم که او مرا بخشید و به من گفت تو دیگر نباید با کسی این شوخی بد را بکنی ضمنا من تو را بخشیدم چون امام حیسن {ع}فرموده است: هرکس بخشنده باشد بزرگی را بدست می آورد و بخشیدن هم دیگر کار خیلی خوبی است

نویسنده:سعید قاصدی ساران

      یکشنبه 20 اسفند1391

آزمون ورودی دبیرستان فرهنگ ( قابل توجه دانش آموزان سوم راهنمایی )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

بسمه تعالی

مدیریت آموزش پرورش منطقه 10 تهران

مدرسه راهنمایی دولتی پسرانه شهید سید جلال الدین شرق آزادی

قابل توجه دانش آموزان سوم راهنمایی :

آزمون ورودی دبیرستان فرهنگ

شرایط ثبت نام : کسب حداقل معدل 17 در امتحانات نوبت اول

مهلت ثبت نام : 91/12/20 تا 92/2/1

مکان ثبت نام : دبیرستان فرهنگ ( تقاطع امام خمینی و کارون )

جهت کسب هرگونه اطلاعات از ( زمان , مکان , منابع و ... ) آزمون از محل ثبت نام به عمل آورید.


ستاد تکریم ارباب رجوع ( کمیته هدایت تحصیلی دانش آموزان )

      یکشنبه 20 اسفند1391

داستان ( یک اشتباه کوچک ) از آقای محمد رضا عسگری 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

  /**/

به نام خدا

یک اشتباه کوچک

وای چه هوای خوبی هوا عالی اخ جون راستی شب قراربا رضا بریم سینما بلا خره رضا زنگ زد وگفت ساعت 7 بیا در خونمون بریم سینما علی گفت باشه . ساعت 7 شد و رفتم درخونهی رضا وبا هم به سمت سینما حرکت کردیم رسیدیم انجا وروی سندلی نشستیم و فیلم را نگاه کردیم فیلم بدی نبود از سینما بیرون امدیم ساعت 10 بود یادم هیچکدوممون حوصله نداشتیم همین طور داشتیم می رفتیم که یک دفعه پایم را به شوخی زیر پای رضا گذاشتم رضا با سر خورد زمین و دیگه بلند نشد اول فکر کردم می خواد من بترسون ولی بعدش فهمیدم که نه بیهوش شده انگار ضربه مغزی شده بود   خیلی ترسیده بودم  عرق کرده بودم چشام از حدقه داشت میزد بیرون انقدر ترسیده بودم که رضا را تنها گذاشتم وفرار کردم فردا که رفتم دانشگاه استاد اومد اون میدونست که من بهترین دوست رضا هستم گفت علی تو نمی دونی رضا کجاست گفتم نه نمیدونم رضا رضاباید مریض شده باشه استاد فهمیده بود که اتفاقی برای رضا افتاده و به من هم ربط داره  بخاطره همین یکی از بچه ها را برای تحقیق فرستاد ولی نه دیگه خبری از رضا شد نه علی خودش بخشید ولی بعد ها پسری که برای تحقیق رفته بود رضا را در یکی از بیمارستان های شهر پیدا کرد .بعد ها علی رضا را دید علی گفت مرا ببخش من اشتباهی در ظاهر کوچک  ولی بزرگ انجام دادم رضا گفت ما با هم دوستیم پس دوستی به چه درد می خوره من اجازه نمی دهم که این کار باعث بهم خوردن  دوستیمان بشود رضا علی رابخشید وعلی هیچ وقت این بخشش را فرا موش نکرد ودیگر دوسش را اذیت نکرد . 


      شنبه 19 اسفند1391

داستان ( خنجر ) از آقای ایرج حسین پور 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

خنجر

 در روزگاران قديم پادشاهي زندگي مي كرد ، او يك دوست آهنگر داشت . مردم هميشه از دوستي بسيار زياد ميان آن دو متعجب مي شدند ; كه چگونه يك پادشاه با مردي از طبقه پائين دوستي مي كند . ماجراي دوستي آنها بر مي گردد به 5 سال قبل . زماني كه پادشاه براي تفريح به شكار در جنگل رفته بود. او دستور داده بود تا هيچكس دنبالش نيايد . شاه پس از چندي مورد تهاجم يك خرس وحشي قرار گرفت . پس از چندي جدال با خرس ، شاه شروع به فرياد و كمك خواستن كرد . از قضا آهنگري در نزديكي آنجا زندگي مي كرد . آهنگر صداي فرياد شاه را شنيد و به كمك او رفت و با گرزي كه داشت ضربه شديدي بر سر خرس فرود آورد . از آن پس پيوند دوستي بين شاه و آهنگر بسته شد . دوستي آن دو هر روز پر رنگ و پر رنگ تر مي شد . در اين ميان وزير شاه به دوستي ميان آن دو حسادت مي كرد ، او سعي مي كرد با اقداماتي سبب كم رنگ شدن دوستي ميان پادشاه و آهنگر شود . در روزي از روزها آهنگر به قصر پادشاه رفت ، پادشاه براي آهنگر ضيافتي ترتيب داد . در اين ضيافت مهمانان سرشناسي نيز بودند . پادشاه ، وزير را به پيش خود فرا خواند و به او گفت : آهنگر و مهمانان را به تماشاي وسايل شكار در سالن مخصوص ببر . تمامي مهمانان به تماشاي وسايل شكار پرداخته بودند ، شاه نيز در كنار آنها بود و درباره وسايل موجود در سالن توضيح مي داد . در اين بين چشم آهنگر به خنجر طلايي رنگي افتاد و گفت : چه خنجر زيبائي ! شاه كه متوجه حرف آهنگر شده بود ، خطاب به او گفت : اين خنجر در زمان  پدر بزرگم توسط آهنگري ماهر ساخته شده . اين خنجر براي من  يادگاري گرانبها است . پس از پايان ضيافت مهمان ها به اتاق هاي آماده شده در كاخ رفتند و در آنجا استراحت كردند . آهنگر هنگام شب مدام به فكر آن خنجر زيبا بود و به آن خنجر علاقه مند شده بود . فرداي آن روز دوباره شاه همه مهمان ها را به سالن وسايل شكار فراخواند تا بقيه وسايل  را به مهمان ها نشان دهد . ناگهان وزير با عجله به سوي شاه آمد و آرام  به شاه گفت : خبري از خنجر نيست. خنجر گم شده است . شاه خشمگين شد و دستور داد تمام وسايل مهمانان را بگردد . سربازان شاه تمامي وسايل مهمانان را گشتند ، اما خبري از خنجر نبود . وقتي نوبت به آهنگر رسيد پادشاه گفت : لازم به گشتن او نيست . پس از چند روزي شاه از پيدا شدن خنجر نااميد شد و دستور داد تا تمامي مهمانان از قصر خارج شوند . پس از مدتي پادشاه پيش آهنگر رفت . آهنگر به پادشاه گفت : من مي روم  تا برايتان چيزي بياورم . پس از رفتن آهنگر ، ساك كوچكي توجه پادشا را جلب كرد. پادشاه به ياد آورد كه اين همان ساك كوچكي است كه آهنگر با خود به قصر آورده بود ، با كنجكاوي آن را باز كرد و ناگهان سر جايش خشكش زد ، او خنجري را درون ساك آهنگر يافته بود. چند لحظه بعد آهنگر آمد . شاه با بهانۀ خستگي اش از آنجا خارج شد و به كاخ خود رفت ، سپس به سربازان دستور داد كه آهنگر را زنداني و اموالش را مصادره كنند. مدتي گذشت و آهنگر همچنان در زندان بود، تا اينكه روزي يكي از مهمانان آن روز به سراغ شاه آمد و به او گفت : اي پادشاه ، من از شما طلب بخشش مي كنم . شاه با تعجب پرسيد : چه مي گويي ؟! مرد ادامه داد ، من شب قبل از گم شدن خنجر ، وزير را به همراه چند سرباز ديدم كه مخفيانه  در زماني كه همه خواب بودند ، خنجر را برداشته و درون وسايل آهنگر گذاشتند ، وقتي وزير متوجه حضور من در آنجا شد ، مرا تهديد كرد كه اگر چيزي بگويم ، مرا مي كشد ، تا اينكه امروز به سراغ شما آمدم  تا حقيقت را بگويم و خود را از زير بار اين گناه بردارم . پادشاه بلافاصله  دستور آزادي آهنگر را داد و وزير را از مقامش بركنار و به جزيره اي دور افتاده تبعيد كرد ، سپس به پيش آهنگر رفت و پس از ابراز پشيماني طلب بخشش كرد . آهنگر نيز پذيرفت . شاه نيز به عنوان عذرخواهي خنجر را به آهنگر هديه كرد و اينگونه بود كه آهنگر شاه  را بخشيد و دوستي شان  تا آخر عمر ادامه يافت .

/**/
      شنبه 19 اسفند1391

داستان ( دور گردان ) از آقای محمد رضا قاسمی 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

/**/

به نام خدا

دور گردان

سعید و سامان دو دوست صمیمی که از بچگی باهم بودند حالا دیگر بزرگ شده اند و میخواهند پولشان را سرمایه گذاری کنند به همین ترتیب تصمیم میگیرند یک شرکت بزنند اما چون آن قدری پول ندارند که یک شرکت بزنند مجبور میشوند از راه های غیر قانونی کارشان را انجام دهند . سعید و سامان تمام کارهارا انجام داده بودند که یک دفعه مهران دوست سامان که خارج از کشور رفته بود ولی همیشه خودش را به صورت یک فرد ایده آل نشان میداد . اوکه از سعید خوشش نمی آمد میخواست یه جوری باعث تمام کردن رابطه آن دو شود. وقتی به دیدار سامان رفت از دیدنش تعجب کرد چون قیافه اش نسبت به قبل زیاد تغییر کرده بود کمی موهای سیاهش سفید شده بود چون 5 سال بود که همدیگر را ندیده بودند. در این 5 سال خیلی از چیزها تغییر کرده بود . مهران با نقشه قبلی آن دورابه پلیس لو داد و در دادگاه سعید و سامان به 6 سال حبس محکوم کردند .هرشب کابوس های وحشتناک و وجدان مهران نمیگذاشت با آرامش به زندگی ادامه دهد . سرانجام پس از 4 سال به آن دو افع میخورد و آنها آزاد شدند . مهران با دیدن دوستش خیلی پشیمان بود و از او طلببخشش میکرد . سامان با خنده ای پاسخ داد : این 4 سال مارا به کل آدم کردتا دیگر از راه های غیر قانونی کاری را از پیش نبریم . من دیگر تورا بخشیدم.

      پنجشنبه 17 اسفند1391

داستان ( بی وجود ) از آقای محمد فتحعلی زاده کلاس 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند )
دسته بندی : مــدرسه نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

 

به نام خدا

بی وجود

زنگ خورد . همه رفتیم پایین . موقع رفتن به حیاط علی را دیدم . همیشه به داستان هایی که سر زنگ انشا میخواند بهش حسودیم میشد . رفتم سمتش باهاش دست دادم . انگار خیلی خوشحال بود . بهش گفتم : حتما بازم یک داستان خوب آوردی گفت : آره . این یکی داستانو یک ماه واسش زحمت کشیدم . خیلی خوب شده . برق از چشمم زد بیرون . بهش گفتم : بالا پولمو جا گذاشتم . چون از راهرو بیرون نرفته بودم . توی کلاس نمیدونستم چیکار میکنم ولی دفتر انشاشو برداشتم . بله یک داستان 10 ورقی نوشته بود. دفترشو برداشتم و از پنجره انداختم مدرسه بغلیمون. وقتی رسیدم پایین دیدم صدای زنگ خورد. سر صف وایسادیم رفتیم بالا . آقای قاضی معلم انشا آمد سر کلاس . بدون معطلی گفت : آقای علی آزاد بیاد انشاشو بخونه . علی گفت : آقا دفترمون نیست. چون آقای قاضی عصبانی بود با چک و لقد انداختتش بیرون .بعد نیم ساعت علی اومد سر کلاس . باورم نمیشد . دفترش دستش بود ! اودم سر کلاس . آقای قاضی بدون این که ازش چیزی بپرسه گفت : داستانتو بخون . داستانشو خوند و رفت نشست سر جاش . داستانش خیلی خیلی خوب بود . زنگ خورد و رفتیم پایین . به من گفت : نمیدونی کی دفترمو انداخت مدرسه بغلی؟ گفتم : چی ؟ گفت : ولش کن . یکی دفترمو انداخت پایین مدرسه بغلی ولی ناظم اونا دفترمو داد به آقای شمس . چون من پایین بودم ازش گرفتم . چیزی بهش نگفتم.روزای اول فکر میکردم همین جوری میمونه و تموم میشه . خودم میدونستم که هیچ وقت نمیفهمه کار منه تا این که یک هفته گذشت ... اعصاب درستی نداشتم . دنبال یک مورد میگشتم که یک لطفی به علی بکنم . تا این که دیدم : امروز علی اصلا زنگای تفریح غذا نخورده. رفتم بوفه براش یه ساندویچ خریدم و بهش دادم . اونم یه ذره ازم تعارف کرد ولی ازم گرفت . بعد بهش گفتم : علی آقا ! من یه کاری کردم . منو میبخشی؟ گفت : آره !! با خودم گفتم : دیگه وقتشه . همه چی رو بهش گفتم ... ساندویچ رو انداخت زمین و رفت . یک هفته باهام حرف نزد . که بعد یک هفته اومد بهم گفت : من تورو میبخشم فقط به خاطر اینکه بری به آقای قاضی بگی . با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی با خودم گفتم : علی با این همه بدی من منو بخشید . منم باید این کار رو بکنم . زنگ بعد آقای قاضی می آمد سر کلاس . آخر زنگ شده بود . بچه ها همه مشغول جمع کردن وسایل خود بودند .من در فکر این بودم که چه طور بگویم . نگاهی به ساعت انداختم . دو دقیقه دیگه زنگ بود .بلند شدم . علی فهمید و گفت : بشین!! زنگ خورد و رفتم پیش علی . نذاشت چیزی بگویم . خودش گفت : من فقط میخواستم امتحانت کنم ببینم جربزه اش را داری . تا این که من دیدم خیلی با وجودی . از آن پس من و علی دوستای خوبی باهم شدیم....

/**/
      سه شنبه 15 اسفند1391

اردوی پرورشی
دسته بندی : اخبار و اطلاعیه ها نویسنده : شورای برنامه ریزی آموزشی

  قابل توجه دانش اموزان عزیز

اردوی پرورشی این هفته شرکت در نماز جمعه تهران است.دانش اموزان عزیز می

توانند جهت دریافت رضایت نامه به معاونت محترم پرورشی آقای ستاری مراجعه نمایند.

      سه شنبه 8 اسفند1391
مطالب گذشته

·

برنامه امتحانات ترم دوم ( نهایی سوم راهنمایی ) ارسال در : یکشنبه 22 اردیبهشت139213:4

·

رفع اشکالات درسی ارسال در : جمعه 30 فروردین139212:15

·

احترام به پدر و معلم ارسال در : جمعه 30 فروردین139212:14

·

کارنامه ماهانه ارسال در : جمعه 30 فروردین139212:13

·

داستان ( خودسری ) از آقای امیر سلطانی 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند ) ارسال در : جمعه 30 فروردین13929:42

·

داستان ( سفر ) از آقای ایرج حسن پور 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند ) ارسال در : جمعه 30 فروردین13929:38

·

داستان ( یک هفته گم شدن ) از آقای احسان کامفر 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند ) ارسال در : سه شنبه 27 فروردین139213:30

·

داستان ( یوروپن ) از آقای مبین حکیمی نیا 3/1 ( انتخاب آقای غیاثوند ) ارسال در : دوشنبه 26 فروردین139219:3

·

فلسفه شفاعت ( ویژه نامه ایام فاطمیه ) ارسال در : چهارشنبه 21 فروردین139214:27

·

برنامه امتحانی میان ترم دوم ( اردیبهشت ) مدرسه ی راهنمایی شهید شرق آزادی ارسال در : چهارشنبه 21 فروردین139214:11

·

زمان آزمون پیشرفت تحصیلی ارسال در : چهارشنبه 21 فروردین139214:6

·

نکات مهم برای کسب نمره ی بالا در امتحانات ارسال در : چهارشنبه 21 فروردین139214:0

آرشیو مطالب

وبلاگ بچه های مدرسه

حدیث روز

نظرسنجی

اوقات شرعی